عاشقانه
تو ویترین زندگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون اون فقط وسوسه ات می کنه اونی رو که داری از دست بدی... برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد، دیوانه هیچ نداشت و گریست، گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید، اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است!!! هوس بازان کسی را که زیبا میبینند دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می ببنند!!! زندگی اینجا خیلی سخته خیلی بیشتر از خیلی اینجا ساعت 7 صبح تنهام تا 5 بعدازظهر فقط تو خونه در هم قفله اصلا نمی دونم بیرون هوا ابریه یا افتابی اینجا خیلی ساکته مردمش همه افسردن اینجا هیچ صدایی نمیاد انگار گرد مرده پاشیدن رو سر همه خیلی اینجا تنهام باورتون نمیشه اینجا اصلا نه پارک داره نه سینما ک روزا زودتر بگذره برامون فاصله من از اینجا تا خونوادم خیلی زیاده نمیشه برم واااااااااااییییییییییییییی خدا میدونستم زندگی اینجا خیلی سخته اما نمیدونستم تا این حد اینجا فقط یه خیابون داره ک نمیشه رفت توش چون مردمش خوب نیستن ی جورایی تازه ب دوران رسیدن اینجا مردم شهرستانی امنیت ندارن و خیلی باید مواظب خودشون باشن..... مامانمینا قول دادن ک بهمین زودیا بیان اینجا برای یه هفته بمونن لحظه شماری میکنم و همش میخوابم ک زود روزا بگذرن بعضی وقتام میام مینویستم تا وقتم زودتر بگذره حوصله هیچ کاری رو ندارم صبح ها ساعت 10 بیدار میشم ینی چشام باز میشم تا بخوام بلند شم ی 3 ساعتی طول میکشه بعدشم تلوزیون میبینم بعدم میا سراغ کامپیوتر هیچی نمیخورم تا شاهینم از سر کار بیاد وقتی میاد بلند میشم شام درست میکنم دیگه طرفای ساعت 11 یا 12 میخوابیم این برنامه روزانه من شده اینجا..... از خدا و خوبیاش دور شده بودم خیلیا میگن خدا تورو خیلی دوس داره و هر چی خواستی تا الان بهت داده راست میگن... خیلی خطرا تهدیدم میکرد ک اون نذاشت اتفاقی بیوفته ی چیزایی تو دلم هست ک هیچکس غیر از من و خدا نمیدونه فقط اون تونست نجاتم بده منو ب عشقم با هر بدبختی و سختی هایی ک بود رسوند حرفایی پشت سرم در اومده بود ک واقعا خودم تعجب کرده بودم ک اخه چرا اینجور شد اما هیچکس باور نکرد...پسر عمم خواستگارم بود و مزاحمم وقتی جواب رد دادم بدجور پشت سرم حرف زد اما خدا خواست و هیچکس باور نکرد خیلی خیلی زیاد اتفاقا برام افتاد ک خدا خواست و نجاتم داد و الانم ک بعد از چند ماه منو ب ارزوم رسوند ک بودن برای همیشه در کنار شاهینم بود.........واقعا ما چرا خدا رو وقتی چیزی ازش میخواییم و شاید صلاح نباشه ک اون موقع بده فراموش میکنیم و خوبیاشو یادمون میره و باهاش قهر میکنیم مثل خودم........ نسبت ب شاهین خیلی حساسم و نسبت ب هر چیز یا هر کسی که باهاش رابطه داره حسادت می کنم خیلی اذیتم از ی چیزاایی خیلی میترسم ب نظرتون چکار کنم؟؟؟ شاهین با اینکه میگه ک منو دوس داره و خیلی کارا برام کرده اما ی حس خیلی بد داره از وقتی ک عقد کردیم تا الان ک ازدواج کردیم ینی حدود 1 سال و 10 ماهه ک میگذره ذهنمو ی چیزایی مشغول کرده............. ب نظر شما مردا یا پسرا هم میتونن عاشق بشن و دوس داشته باشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یادتونه گفتم برام دعا کنید... شاهینم ی ازمون داده بود برای رسمی شدن تو شرکتشو اما بعد از چند وقت اسامی رو زدن و شاهینم قبول نشده بود بعد از وقت گندش در اومد و لو رفت ک همش پارتی بازی بود اسما رو قبول نکردن و قرار شد ک یبار دیگه ازمون بگیرن من فقط خواستم این بود ک وقتی رسمی میشه بهش خونه میدن و ما برای همیشه کنار همیم اما شاهین اومد اینجا خونه گرفت و ما الان چند وقته ک اومدیم اینجا هر چند ک زندگی اینجا خیلی سخته اما من ب خواستم رسیدم......... سلام به دوستای گلم ببخشید میدونم خیلی وقته نیستم اما هم سرم خیلی شلوغ بود هم موقعیتش رو نداشتم که بیام.... قبل از هرچیز باید ب اون دسته از دوستایی که فکر میکنن وب من باعث فساد در جامعه می شه باید بگم ک اولا من مطلب خاصی نمیذارم توی وبم درثانی من و شاهینم الان حدود 11 ماهه ک ازدواج کردیم و باهم زندگی می کنم ی مشکلاتی پیش اومده بود ک شاهینم در ماه یک هفته پیش من بود و باقیشو سرکارش بود چون کارش با محل زندگی ما فاصله زیادی داشت و نمیذاشت که هرلحظه رو کنار هم باشیم اما الان خدارو شکر من ب ارزوم رسیدم و اومدم پیش شاهینم زندگی میکنم برای همیشه امیدوارم ک فکر بد دربارم نکرده باشید................. شاهینم بیدار شده دیگه باید برم سعی میکنم زود زود بیام دوستون دارم ... فعلا بای همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ 1000 مرتبه، 900 جمله عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان، پیش 600 نفر تکرار کردم. 500 نفر، 400 بار آنرا به 300 زبان در 200 برگ ترجمه کردند. آنرا 100 بار برای تو در 90 روز، روزی 80 دقیقه خواندم. 70 جمله را نو 60 بار در 50 روز، روزی 40 بار برای خودت تکرار کردی. 30 بار آنرا آموختی و پس از 20 ساعت، 10 بار از تو 9 سوال کردم. 8 مرتبه به 7 سوال آن 6 بار در فاصله 5 دقیقه جواب دادی. 4 مرتبه تو را در 3 جای مختلف دعوت کردم. 2 ساعت از تو خواهش کردم تا 1 مرتبه گفتی: دوستت دارم من این شب زنده داری را دوست دارم مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : - نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت : - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت : - من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : - مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . ! امروز تولد شاهینمه .......... وقتی فکر میکنم تو یه همچین روزی فرشته من بدنیا با همه بدیها خوبیاش با هزار تا امید و ارزو سلام کرده خدا رو شکر می کنم و از ته قلبم خوشحالم...... شاهینم دیشب تا صبح از دندون درد بیدار بود و خیلی کلافه منم که اصلا متوجه نشدم خواب خواب بود اینقد اروم از درد بخودش میپیچید که نکنه یوقتایی من بیدار شم صبح که فهمیدم کلی براش گریه کردم خدارو شکر الان بهتره من اومد تو اتاق کامپیوتر شاهینمم خوابیده وقتی که خوابه خیلی حوصله م سر میره دوس دارم برم بالا سرش و بیدار کنم و از ته قلبم تولدشو تبریک بگم.... امشب واسه تولدش دعوتیم خونه مامانشینا میخوام باهم تا صبح جشن بگیریم و بخندیم من واسه تولدش ی گوشی گوشیه موبایل خریدم با اینکه داشت اما من گوشیشو دوس داشتم خودم ی گوشی براش خریدم که اونو ازش بگیرم برای خودم .. خیلی لوسم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟ امشب می خوام غم و قصه هامو فراموش کنم... بخاطر شاهینم فقط بخندم... راستی یادتونه گفته بودم برام دعا کنید قرار ی اتفاق بیوفته ک سرنوشت زندگیمو مشخص می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نشد بازم نشد واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا خدا با ما قهر کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا بیخیال قرار شد بخندیم..... خیلی خسته ام از ادمای دورو که همش دو رنگن متنفرم ضربشو خوردم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من فک می کردم خوب شده اخلاقش من فک می کردم بهتر از اون دیگه نیست خدایا کمکم کن چکار کنم ............ خدا ازت گله دارم...... خدا منو ببین ............ خدا میدونی چند ساله دارم صدات میکنم ......دیگه خودمم خسته شدم ........دیگه حست نمیکنم ......... خودت دیدی تو اون دعوای که افتاد کی مقصر بود .......... خدا تمامم کن به انتها رسیدم دیگه نه دیگه بسه خدا منو راحتم کن ............ خدا خودت می دونی که شب و روزم شده فقط و فقط درد و دل کردن با تو نذار دلسرد شم ازت نذار فک کنم واقعا نیستی وجود نداری ..... خدا چرا اینهمه دو رنگی چرا اینهمه تظاهر چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا تو خودت می دونی من چقد دلم صافه باهمه خدا تو می دونی من هیچی تو دلم نیست اخه چرا ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا شکستم ........ شاهینم شکستم کمکم کن نجاتم بده ......... شاهینم دیگه جلو خودکشی ها مو نگیر دیگه بذار خودمو راحت کنم هر موقع که خواستم اعتماد کنم هر موقع که خواستم راهمو برای ادامه زندگی پیدا کنم همش یکی سنگ انداخته جلو پام هر زمانی که می خواستم از این افسردگیم کم کنم هر موقع که خواستم امیدوار باشم به ادامه زندگی همش نشده کمکم کنید خسته شدم ......... شاهینم منو ببر یه جای دور نمی خوام بین این ادما و مردم باشم می خوام تنها باشم می خوام راحت باشم می خوام فکرم ازاد باشه می خوام زندگی کنم اما نمیشه....... خدایا ازت می خوام منو به اون چیزی که میخوام برسونی میخوام که منت هیچ خری روم نباشه خدا دیگه چشام اشک نداره خسته شدم از اینهمه گریه خودت می دونی الان چهار ساله کارم شده فقط گریه و اه و ناله می خوام بمیرم می خوام تمام شم دلم خیلی گرفته خیلیییییییییییی................... ی خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد! به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..." یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟ با ملاحظه هستی، و به حالت کما رفت عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
#هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچهای میرسی که زندگیت را روشن میکند # به خودت بیاموز هرکسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد # همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی را امضاء کن که بتونی پاش بایستی # از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه میروند تنها کسانی که با خود چتر میبرند به کارشان ایمان دارند # آنان که تجربههای گذشته را به خاطر نمیآورند محکوم به تکرار اشتباهند # پیچ های جاده ، آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی # وقتی به چیزی میرسی بنگر که در ازای آن از چه گذشتهای # آدمهای بزرگ شرایط را خلق میکنند و آدمهای کوچک از آن تبعیت میکنند # آدمهای موفق به اندیشههایشان عمل میکنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن میاندیشند # گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است # هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قایل نیست دل نبند # همیشه توان داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت میدهد به راحتی دل بکنی # به کسانی که خوبی دیگران را بیارزش یا از روی توقع میدانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت ، عشق را فریاد می کرد. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم ای کاش می دانستی... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها ، جز نگاه معصومت ، پنجره ای و جز عشقت ، بهانه ای برای زیستن ندارد ای کاش می دانستی... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را ... قلبت را ... حرفت را ... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی ای کاش تمام اینها را می دانستی . . . عریف عشق:دیگری را بیش از خود دوست داشتن حال ببینیم چرا مولانا عشق را دوای تمامی درد های بشری میخواند او خود پسندی را بزرگترین گناهان می داند و اعتقاد او بر این است که خود بینی مادر وعلت تماتم گناهان است اگر من دروغ می گویم دلیش این است که می خواهم خود را موجه کنم اگر غیبت میکنم می خواهم دیگری را بکوبم تا خود را بزرگ جلوه دهم و...... حال اگر من عاشق شوم دیگر خودی برایم نمی ماند همه می شود او حالا اگر عاشق راستین شویم نباید سوزنی ناپاکی در خود راه دهیم پس عشق کاملا با منیت در تضاد است حال ببینیم معشوقه ای ارزشمند هست که ما از حود تهی و همه او شویم ؟ خداوند تنها اوست که چنین معرفتی دارد از عشق ورزیدن مغرور نمی شود ما را فقط برای خودمان دوست دارد مارا آنی تنها نمی گزارد بیاییم عاشقش باشیم عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده با چشمان تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن با ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشـق مـیـان دو فـرد طــی چنـــدین مرحله متفاوت تکامل می یـابد که به مـنـظور بــقای عشق هر کدام ازاین مراحل اهمیت خاص خود را دارا میباشد این مراحل شامل: من این وبلاگ رو با تمام عشق و علاقه به همسرم و همسفر زندگیم تقدیم میکنم و از ته قلبم بهش می گم که " دوست دارم عشقم " همیشه دلتنگم همیشه تو خودمم چکار کنم دوریت سخته ، می دونم حرفام همه تکراریه و هزار بار گفتم اینارو می دونم اگه یه روز دفتر تنهاییامو بخونی خسته می شی اما هر زمان که دلنگ باشم می نویسم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم از اون 4 سال پیش تا الان حتی یه درصد هم از علاقم بهت کم نشده که هیچ خیلی خیلی خیلی هم بیشتر شده وقتی هستی و شبا تو بغلت می خوابم دستات مثل سپر می مونه برام مثل کسی که تو یه قفسه کسی که احساس امتنیت داره و احساس ارامش میکنه که از همه خطرات محفوظه و صاحبش نمیذاره کسی اذیتش کنه اما وقتی نیستی ایبن حسو ندارم امنیت و ارامش رو از دست میدم شاهینم به خودت قسم تو تنها و تنها و تنها دلیل زنده بودنمی می بینی وقتی نیستی یا می خوای بری خودکشی میکنم الانم ارزوی مرگ دارم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون نیستی چون حست نمی کنم عشقم ، زندگیم همیشه دوس دارم از علاقه ایی که بهت دارم بگم دوس دارم همه بدونن که چقد دوست دارم یادته یه روز بهت گفتم میشه هر موقعه که ظرفیتم پر شد بهت بگم که دوست دارم ؟؟؟؟ تو هم بهم گفتی که هر زمانی که می خواستی و دوس داشتی بهم بگو خیلی دوست دارم بخدا خیلی خیلی خیلی زیاد دردت تو قلبم.... یه روز تنها ..... بدون تو زندگیم،عشقم... زندگی کردن مزخرفترین جمله اییه که تا حالا شنیدم!!!!!!! چرا نباید هرکس خودش انتخاب کنه ؟ زندگی یا مرگ؟! چرا خیلیاخودشون رو به اب و اتیش می زنن که زنده باشن و زندگی کنن؟؟؟؟ مگه چی داره زندگی ؟ من از جانب خودم اگه دست خودم بود اصلا زندگی رو انتخاب نمی کردم اصلا کاش بدنیا نمیومدم یا حالا که اومدم مرگ رو خودم انتخاب می کردم .... می خوام نباشم می خوام تهی شم تهی مطلق مرگ رو می خوام ..... خدایا منو با همه بدیهام از اینجا ببر!! منو ببر برای همیشه... ترو به خودت قسم منو نیست کن .... نابود کن نذار باشم....... خیلی خسته ام از زندگی بدم میاد.... از تنهایی متنفرم می خوام با تو باشم دیگه نمی خوام تنهایی زندگی کنم اخه این چه رسمیه چه سرنوشتییه خسته ام خواهش می کنم شاهینم چشام دیگه اشک نداره چشام دیگه خشک شده می خوام یا با تو باشم یا دیگه اصلا نباشم.... یعنی ممکنه یه روزی بیاد که برای همیشه باشی و دیگه نری تو رو بخدات قسم می دم دیگه نرو دیگه تنهایی بسه شاهینم.. دوس دارم بنویسم اما نمیدونم چی بنویسم..... تنهایی رو خیلی دوس دارم وقتی نیستی تو خونمون همیشه تنهام فکر میکنم ، ترانه های ملایم گوش میدم و گریه می کنم خیلی دوس دارم تنهایی رو خیلی دوس دارم جدا از همه باشم غیر از عشقم غیر از شاهینم این حس رو وقتی دوس دارم که شاهینم نباشه وقتی باشه دوس دارم فقط من و اون تنها باشیم دور از همه کس دور از گله و گلایه............... خدایا.......... تو رحمانی ، تو رحیمی ، تو بخشنده ایی ، تومهربانی ، یه کاری کن خدا جونم تو هر کاری بخوای می کنی خدا یا تنهامون نذار ، خدا جونم حس نبودنتو تو وجودم نذار ، نذار فکر کنم با ما قهری ، خدا جونم اگه با توهم صحبت نکنم که دق میکنم می پوسم خدا جونم پناهم باش..... شاید این نبودن شاید این دلتنگی شاید این دوری حکمت باشه اما اخه چجوری ، چه حکمتی که بندت این قدر زجر بکشه و اشک بریزه خدا جونم یه راهی یه چاره ایی یکاری کن..... برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست... چی بگم به کی بگم که صدامو بشنوه چرا باید اینهمه عاشق باشم و اینهمه دور چرا باید اینهمه وابسته باشم و اینهمه دور و اینهمه تنها.... تنهام خیلی زیاد عشقمو میخوام دلم براش خیلی تنگ شده میخوام بمیرم نمیخوام باشم! کاش شاهینم بود خیلی دلم براش تنگ شده.. شاهینمو از همه کس از همه جیز بیشتر و بیشتر دوس دارم همه زندگیه منه از خدا میخوام پناهش باشه از خدا میخوام شاهینم جلوی کسی سرافکنده و خجالت زده نباشه مخصوصا جلوی من از خدا میخوام که غرورشو حفظ کنه یوقتایی نشکنه غرور شاهینم.... 










روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارم
چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم
به عشق تو نشسته ام در برابر غروب ، این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارم
من این نامهربانی هایت را دوست دارم ، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم
من این بی محبتی هایت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست دارم
هر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارم
مرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی ، من این در به دری را دوست دارم
مرا نترسان از رفتنت ، مرا نرجان از شکستنت ، بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را دوست دارم
من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم ، آن نگاه های سردت را دوست دارم
بی خیالی هایت را دوست دارم ، اینکه نمیایی به دیدارم هم بماند،غرورت را نیز دوست دارم….
تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم….
هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت دارم
من این ابر بی باران را دوست دارم ، من این کویر خشک و بی جان را دوست دارم، این شاخه خشکیده و بی گل را دوست دارم ، من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم….
من این شب زنده داری را دوست دارم
اگر با تو بودن خطا است و من گناهکار ،من گناه کردن را با تو دوست دارم…
بی مهری هایت به حساب دلم ، اشکهایم را که در می آوری نیز به حساب چشمانم من این حساب اشتباه را دوست دارم….
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید : 





می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...
فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
نظره تو چیه؟



بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمهاست






مجذوب شدن، دلربایی، هوس (اشتیاق مفرط)، صمیمیت و تعهد است:
1- مرحله مجذوب شدن
واکنــش مـثـبـت نسـبت به یک شخص است که خود به دو مرحله تقسیم بندی میگردد:
* مجذوب شدن فیزیکی :
هنگامــی روی مــــی دهد که جـسم شمـا نــــسبت به یک شخص از خود واکنش نشان میدهد. واکنشهایی همچون: افزایش ضربان قلب، افزایش درجه حرارت بدن، تعریق کف دستها و دلهرگی. این مرحله سطحی ترین و ابتدایی ترین مرحله عشق میباشد اما در عین حال یکی از قدرتمند ترین عوامل است.
* مجذوب شدن عاطفی :
هنگامی که اوضاع و احوال مساعد و مطلوب باشد شکل میگیرد. پس از آنکه شما از لحاظ فیزیکی مجذوب شخصی گردید سپس باب گفتگو را با وی خواهید گشود و اگر متوجه شدید که اشتراکاتی با یکدیگر دارا میباشید از قبیل سرگرمیها، طرز تفکر، ایدئولوژی، شغل، تحصیلات، علایق و دیگر زمینه های مشترک سپس از لحاظ احساسی مجذوب یکدیگر خواهید گشت.
همچنین مجذوب شدن از لحاظ عاطفی حتی میتواند در فقدان مجذوب شدن از لحاظ فیزیکی نیز به وقوع بپیوندد. در این صورت پیوند و رابطه مستحکم تری ممکن است میان دو فرد ملاقات کننده پدید آید. زیرا پیشداوریها و پیش فرضهای مبتنی بر ظاهر فیزیکی دیگر وجود نخواهند داشت.
2-دلربایی
در اصل به عمل تلاش برای تاثیرگذاری و جلب توجه و نظر فردی دیگر توسط توجه متقابل و اهدای هدایا و غیره اطلاق میگردد. دلربایی نیز دو قسم است:
دلربایی خودخواهانه و دلربایی غیر خودخواهانه و با خلوص نیت.
* دلربایی خود خواهانه :*
هنگامی روی میدهد که شما اقدام به اعمال رمانتیک میزنید صرفا بمنظور منفعت شخصیی خودتان. مانند هدیه دادن برای تحت تاثیر قرار دادن شریک خود. در واقع شما دلربایی را بعنوان یک آلت و به عنوان معامله بکار میبرید.
* دلربایی خالصانه : * هنگامی روی میدهد که شما تنها برای دلخوشی و لذت شریکتان دست به اعمال رمانتیک میزنید. شما نیز تنها از خوشحالی و لذت شریک خود ابراز خوشنودی میکنید.
دلربایی (و یا عشق) خودخواهانه خیلی زود به سردی گراییده و زایل میگردد. اما دلربایی ( و یا عشق) عاری از هر گونه خودخواهی تداوم خواهد یافت. از آنجایی که دلربایی و رمانتیک بودن یک عمل میباشد بسیاری از افراد که مدت زیادی را با یکدیگر گذرانده اند آن را به دست فراموشی میسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر خواهند بود شعله های آن را مجددا افروخته سازند.
3- مرحله هوس-اشتیاق مفرط
آرزوی داشتن فردی، تا آن حد که جدایی از آن فرد غیر ممکن میگردد. این هنگامی است که رابطه احساسی مبدل به رابطه فیزیکی میگردد. این مرحله بسیار حائز اهمیت است. این مرحله لحظه ای است که رابطه به یک دو راهی منشعب میگردد که دو فرد میباید یکی از آن دو راه را برای ادامه مسیر برگزینند: یک راه که به تباهی می انجامد و مسیر دیگر که به مرحله والاتر منتهی میگردد.
4- مرحله صمیمیت
به یک ارتباط تنگاتنگ و بسیار نزدیک اطلاق میگردد. دو فرد افکار، عقاید، احساسات و رویاهایشان را با یکدیگر قسمت میکنند. در یک صمیمت حقیقی چیزی برای پنهان ساختن از یکدیگر وجود نخواهد داشت. صمیمیت یک پدیده ناگهانی نبوده بلکه یک روند تدریجی و پیشرونده میباشد که هیچگاه متوقف نمیگردد. هرگاه صمیمیت در یک رابطه وجود نداشته باشد ممکن است آن رابطه برای مدتی دوام بیاورد اما همیشگی نخواهد بود.
5- مرحله تعهد
به التزام برای صادق و وفادار ماندن به همسر خود در سراسر سختیها و خوشیهای زندگی اطلاق میگردد. اگر شما قادر بوده اید تا این مرحله از عشق پیشروی کنید پس چرا میخواهید به همه چیز پشت پا بزنید؟ به یکدیگر گوش دهید، با یکدیگر سازش کنید و به خاطر داشته باشید که برای دستیابی به این مرحله و موفقیت مسیر دشواری را پیموده اید. بنابراین قدر جایگاه خود را بدانید












برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...
برای تویی که احسا سم از آن وجود نازنین توست ...
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...
... تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است برای
برای تویی که قلبت پـا ک است ...
برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...











